تبليغاتX
بیندیش
سیام دوستام!


دیروز ساعت 4  بعدازظهر کنکور آزاد داشتم، اول نمی خواستم برم، چون سراسری قبول شده بودم، اما مگه این دوستام می ذاشتن؟ از 3 ساعت قبل کنکور گوشیم همینطور زنگ می خورد، اول محمد : عماد جون نوکرتم به مولا، دستم به دومنت، شیرینی قبولی نخواستیم پاشو بیا، حتما بیای آ، نوکرتم"  بعد سروش :" عماد جون التماس دعا داریم، منتظرتم آ، با ماشین بیام دنبالت برسونمت؟ باشه، در هر حال خودم و ماشین دربست در اختیارت هستیم" بعد نیما: " عماد جون، اگه قبول شم یه شیرینی خوب پیش من داری، هوای منو داشته باش!" مسیحم (همونی که هر شب میرفتم پیشش درس می خوندیم ) قبلا گفته بودش قبول شه 6 ماه اینترنت وایرلسم رایگان هستش:دی

خلاصه، قبول کردم برم کنکور بدم، سوار ماشین شدم رفتم دانشگاه آزاد،چشمتون روز بد نبینه٫،  راهرو چهارم ساختمان علوم انسانی، تا وارد شدم، همه ریختن سر من عماد جون سلام، چاکریم و ... حسابی ما رو بوس بارون کردن ، چند نفری که غریبه بودن تعجب کردن گفتن خدایا مگه این کیه یهو همه پریدن سمتش؟؟ نکته جالبش اینکه، علاوه بر دوستانی که بهم تلفن زدن، یک سری از دوستان قدیمی، دوره هنرستان هم تشریف داشتن. خلاصه اینکه من صندلیم تقریبا آخر سالن بود، کنار آب سردکن، تقریبا به همه دوستان اشراف داشتنم، و از اونجایی که من تست زنیم خوبه، دفترچه عمومی رو در کمتر از 30 دقیقه جواب دادم! تا سرمو بلند کردم دیدم همه دوستام به طرق مختلف التماس دعا داشتن ازم، منم خراب رفیق، تقریبا به همه رسوندم، بیشتر به سروش، آخه خیلی حرفه ای بودش، من ته سالن بودم اون سر سالن فکر کنم از سوال 1 تا 160 بهش گفتم دستشو پشت صندلی گذاشته بود با دستش اشاره می کرد من خندم در میومد بعضی وقتا عینکم داشت راحت زیر چشمی به من نگاه می کرد ببینه جواب کدومه ! خیلی فاصله داشتیم، برعکس، محمد گاو، جلوی من نشسته بود، می ترسید حرف بزنه بگه کدوم سوالو می خواد، آخرشم گفت قبول نمیشم، گفتم حقته، اما کناری من که حتما قبول میشه، نمی شناختمش، اما خوب چهره اش گناهی بود دلم سوخت گذاشتم همه سوالارو ببینه. بعد از کنکورم رفتیم اکبر جوجه، جاتون خالی بچه ها جبران کردن! کلی خندیدیم.

دوستام، هفته پیش دوشنبه یه اتفاقی افتاد، از همون روز تا الان هر شب کابوس می بینم، این دوشنبه یا نگرانیم تموم میشه، یا به نگرانیم افزوده میشه، دعا کنید اون اتفاقی که می خوام بیفته، جدی میگم، حتما دعا کنید اونطوری بشه که می خوام، باشه دوستام؟

پ ن : یلدا مبارکتون باشه، من یه هفته اس خونه تنهام، همه رفتن تهران، مامان زنگ زد گفت واسه شب  یلدا بیا تهران ... اما من نرفتم، به خاطر همون موضعی که باس دوشنبه درست بشه...

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:57 توسط شاگرد تنبل سابق| |