غریبه، رودخانه به تو " آشنایی" هدیه می داد، و تو از صدای موج گله مند بودی... زلالی آب " عشق " را به تو هدیه می بخشید، و تو کورمال کورمال به دنبال عشق می گشتی...!
" لحظات " هدیه ای بودند در کف دستانت، و تو به تنهایی ات پناه می بردی!
آه غریبه، این گونه پریشان دنبال چه می گردی، گرد خود؟ به رود بنگر! به زندگی، و به کف دستانت، و از خود بپرس : از که به که پناه می برم، جایی که زیستن در ژرفای " یک دم" نهفته است؟
" لحظات " هدیه ای بودند در کف دستانت، و تو به تنهایی ات پناه می بردی!
آه غریبه، این گونه پریشان دنبال چه می گردی، گرد خود؟ به رود بنگر! به زندگی، و به کف دستانت، و از خود بپرس : از که به که پناه می برم، جایی که زیستن در ژرفای " یک دم" نهفته است؟
*** غریبه، رود همیشه همان رود نمی ماند، تا آشنایی هدیه دهد، و عشق همیشه در زلالی آب به پایت ریخته نمی شود...!!!

سیام دوستام!
دوشنبه تولد جوجو بودش، خیلی خوش گذشت، رفتیم رستوران، بعد اونجا تولدش رو جشن گرفتیم دو تایی، بعد کادوهاشو دادم بهش، یه عروسک، اسمشو گذاشتیم جیل کوچولو، و یه کتاب فال حافظ، بیشتر از فال حافظ خوشش اومد چون کتابش تفسیر فالم داشت، بعد واسه جفتمون فال گرفتم، خوب اومدش:دی
جوجو اون روز:دی خیلی خوشگل تر از قبل شده بودش، خلاصه دوشنبه خیلی به دو تامون خوش گذشت.

پ ن :عاشق این دو بیت از فروغم : "مرمرین پله آن غرفه عاج٫ ای دریغا که ز ما بس دور است٫ لحظه ها را دریاب٫ چشم فردا کور است٫ نه چراغیست در آن پایان، هر چه از دور نمایان است، شاید آن نقطه نورانی، چشم گرگان بیابان است!"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت
11:1 توسط شاگرد تنبل سابق| |


