تبليغاتX
بیندیش
سیام دوستام!

 
امروز بابا صدام زد رفتم اتاقش، یه بسته کوچولو نشونم داد، تو بسته پر دونه های گرد رنگارنگ خیلی ریز بودش، بعد  ازم پرسید اگه گفتی اینا چین؟ من گفتم" خوردنین دیگه نه؟" گفتش برو یه کاسه رو پر آب کن بیار اینجا تا بهت بگم، منم آوردم بعد بسته رو باز کرد و همه اون دونه های گرد رنگارنگ خیلی ریز رو ریخت تو کاسه آب. بعد گفتم" خوب که چی؟ چرا ریختی تو آب" گفتش برو 5 ساعت دیگه بیا اتاقم! من با خودم گفتم بابا امروز چش شده نکنه سرش به جایی خورده، خلاصه چند ساعت گذشت منم فراموش کردم موضوع رو تا اینکه بابا دوباره صدام زد، وقتی رفتم تو اتاقش کاسه آب رو گذاشت جلوم، اگه گفتین چی دیدم؟؟؟ خودتون ببینید :


http://emilvr.persiangig.ir/image/IMG0006A.jpg


http://emilvr.persiangig.ir/image/IMG0007A.jpg


اون دونه های ریز کوچولو گنده شده بودن ناز و خوشگل شده بودن٫ بعد پرسیدم خوب اینا چین بگو دیگه٫ بعد بابا گفت اینا خاکن!! من گفتم٫ بابا!! من اینقدرام خنگ نیستم٫ اینا کجاش شبیه خاکه آخه٫ بگو دیگه بگو بگو ... بابایی گفت به خدا اینا خاکن٫ خاک شیمیایی٫ تزئینی و ... گفتش توی این ناز نازیا دونه می کارن بعد گل و گیاه پرورش میدن و ...
 

 

پ ن : دوستم هنوز تو کماس

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 16:8 توسط شاگرد تنبل سابق| |