
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود خواهم, اسیر زندگی کردی. خداوندا، اگر روزی, ز عرش خود به زیر آیی, لباس فقر پوشی, غرورت را برای تکه نانی, به زیر پای نامردان بیاندازی, و شب آهسته و خسته, تهی دست و زبان بسته, به سوی خانه باز آیی, زمین و آسمان را کفر میگویی , نمیگویی؟
خداوندا , اگر در روز گرما خیز تابستان, تنت بر سایهی دیوار بگشایی, لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری,
و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی, و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد ,
زمین و آسمان را کفر میگویی , نمیگویی؟
خداوندا! , اگر روزی بشر گردی, ز حال بندگانت با خبر گردی, پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی , که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

این روزها زمستان که انگار دل و دماغ برف و بوران ندارد و روز هایی مثل روزنامه ها که همچو برگ های پاییزی می ریزند و تمام می شوند و کلاغ هایی که بر سر در هر خانه با خورجینی از دروغ و افترا قار و قار می کنند و گوسفندانی که بی خبر از چند و چون ماجرا بع بع می کنند و خوک هایی شبیه انسان که هر روز با شکم های چاقشان در تئاتر های شهر تلو تلو می خورند و سگ هایی که بی ترس عاقبت به دریدن مشغولند و کبک هایی که بی دلیل نوید روزهای خوش می دهند و ...
و انسان هایی که این روز ها انگار تازه فهمیده اند که هیچ چیز آن طوری نیست که به نظر می رسد..
از روزهای بی در و پیکر دلش گرفت،یک روز صبح پا شد و کفش فرار شد
از خانه زد به کوچه و سیگار دود کرد، وقتی که در نبود محبت خمار شد
کفتار زاده های خیابان منجلاب در جای پای او متلک جا گذاشتند
شبها که ذهن شهر پر از جغدواره بود،درکوچه ها،ستاره ی دنباله دار شد
با کوله ای به وسعت کمبود عاطفه از پارکهای الکل طبی عبور کرد
گرگی سوار خودرو ملی نگاه داشت;آهو گرسنه بود و سردش ،سوار شد
(آنشب خسوف شد و کسی ماه را ندید)
فردا_نمای بسته ی یک پارک_آه ...او....
از رد نیش گرگ دلش ضعف میرود،آهو به گرگهای پدر سگ دچار شد
-خانم جسارت است !لبت چند میشود؟
-این عشق حاصلش دو-سه فزرند میشود!
بر دوش داش زخم زبان و سه نقطه را ،تا زیر بار زور،شبی باردار شد

