بیندیش
گاهی وقتها هر بوی گندی که با هواکش می جنگد،خیال می کند دُن کیشوت است.
شوالیه شمشیر شکسته، چشم در چشم اژدها، لب تو لب پرتگاه، تنها به صاعقه ای ایمان دارد که درست در لحظه آخر اژدها را می کشد امروز داشتم فکر می کردم بعد از اینکه خدمتم تموم شه چی کار باس بکنم، قدم بعدی چیه؟ هرچی فکر کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که بهتره بهش فکر نکنم! رویای من در کودکی هرگز این زندگی نبود، رویای آن روزهای من خیلی احمقانه تر بود گمونم امروز روز خاصی بود، چون اصلا مثل روزای قبل نبودم. تصور کنید شما مثل من توی یه شهر دور افتاده یه خونه اجاره کردین، تک و تنها زندگی می کنید، و یه شب وقتی کلید می ندازین و وارد خونه اتون میشین می بینین یه چیزی توی کارتن بخاری بزرگ بغل اتاق وول می خوره، اگه این تصویر سازی ها رو انجام بدین و خوب تصور بکنید می تونین درک کنید که چرا اون لحظه به شدت ترس برم داشت! خداروشکر وقتی گربه از توی کارتن در اومد و سراسیمه خودشو به در و دیوار می زد که از همون سوراخی که اومده بزنه به چاک نپرید روی لب تاپم واللا این وبلاگ به این زودیا آپدیت نیمشد!







