تبليغاتX
بیندیش

evening walk

یادم میاد تو کتاب "سقوط" آلبرکامو، مطلبی رو در مورد دوستی و رفاقت خوندم که خیلی جالب بود، اونجا در مورد مردی حرف می زد که دوستش به زندان افتاده بود، و این مرد شبا رو کف زمین می خوابید تا از آسایشی لذت نبره که دوستش تو زندان ازش محروم شده! و تو همین کتاب درواقع از ما سوال می کنه که : "چه کسی برای ما بر زمین خواهد خفت؟"

بدون شک همه ما برای خودمون دوست و رفیق زیاد داریم، یچند تایی هم ممکنه دوست فابریک و صمیمی محسوب بشن، اما آیا شده تو بحرانی ترین لحظات زندگیتون یکی از دوستانتون کنارتون باشه، یا تلفنی باهاتون صحبت کنه؟ منظورم تو شرایط خیلی خیلی حساس که زندگیتون تو خطره یا مثلا یک قدم تا خودکشی فاصله دارین یا ...؟ معمولا اینطور نیست، یعنی این دوستای خوب، معمولا زمانی کنار شما هستن و یا به شما زنگ می زنن که زندگی به کامتون شیرین شیرین ِ ، و این شاید یه رابطه دو طرفه باشه، یعنی تو یه همچین شرایطی شاید خود ما هم دورو بر رفیقمون آفتابی نشیم.

و به قول یه بنده خدایی، خدا اون روزو نیاره که ما در نظر دوستانمون قدر و منزلت بالایی داشته باشیم!

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 12:10 توسط شاگرد تنبل سابق| |
جوجو برای ندا یه متنی رو نوشته بود، بعد ازم خواست منم یه شعر بنویسم تا به متنش اضافه کنه، این شعر تقدیم به ندای پیروزی ما :

دستاتون تو دست هم، حلقه زدین، دور سنگ قبر خواهرم ندا، بغضتون محتاج یک تلنگر، قلباتون همه شکسته بی صدا// گرچه قلبتون شکسته، اما هنوزم می زنه، خشم و فریاد شما، مشت شما، کوهو از جا می کنه//می دونم که دیو خونخوار، مست و تشنه شکار، خیلی راحت خون میریزه، دیو که عقل و دل نداره//نمی دونه هر چی بیشتر خون بریزه، حلقه ما تنگ و تنگ و تنگ میشه، تا یه روزی به خودش میاد که دیگه، سنگی رو هیچ سنگی دیگه بند نمیشه.


نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:1 توسط شاگرد تنبل سابق| |